مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

208

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گردش روزگار آگاه نبود . نور الدين و ملكه را كار بدينجا رسيد . و اما پدر ملكه چون بامداد شد ، از دختر خود جويان شد و او را نيافت . از كنيزكان و خادمان او بازپرسيد : گفتند : اى ملك ، او شب از قصر بدر شد و بسوى دير رفت . در هنگامى كه ملك با كنيزكان در حديث بود ، فريادى بلند برخاست . ملك سبب بازپرسيد . گفتند : اى ملك ، ده تن از ناخدايان در كنار دريا كشته افتاده و كشتى ملك مفقود گشته و درى را كه از دير به دريا بازميشود ، گشوده يافتيم و اسيرى كه به خدمت كليسا گماشته بودند ، ناپديد گشته . ملك گفت : اگر كشتى من ناپديد گشته ، بىشك و ريب ، دختر من در آن كشتى خواهد بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك گفت : دختر من در آن كشتى خواهد بود . در حال ، ملك ، رئيس بندر را بخواند و به او گفت : سوگند كه اگر با لشكرى انبوه بكشتى من نرسى و كشتى را با كسانى كه درو هستند بسوى من نياورى ، ترا ببدترين عقوبت بكشم . رئيس بندر ، هراسان از آستان ملك بدر آمده ، در كليسا نزد عجوز شد و به او گفت : اى خاتون ، تو از اسيرى كه در نزد تو بود ، چه شنيده بودى و او را شهر ، كدامست ؟ عجوز جواب داد : من از اسير شنيده بودم كه او از شهر اسكندريه است . چون رئيس بندر ، سخن عجوز بشنيد ، بسوى بندر بازگشت و بانگ بر ناخدايان زد كه : اكنون بادبان كشتى بگشائيد . ناخدايان چنان كردند كه او فرمود . در حال ، كشتى براندند و شبانروز همىراندند تا در ساعتى كه نور الدين از كشتى بدر آمده و ملكه را در كشتى گذاشته بود ، به شهر اسكندريه نزديك شدند . و از جملهء فرنگيان كه از پى ايشان بيرون آمده بود ، وزير نابينا و شل بود . چون ايشان كشتى را ديدند كه بساحل بسته است ، كشتى را بشناختند و كشتى خويشتن را دور تر ازو بستند و با زورقى بسوى آن كشتى روان شدند . و در آن زورق ، صد